نوشته هاي يك معلم علوم

اين وبلاگ صرفا آموزشي وعلمي وبه منظور انتقال تجربيات وعلوم مي باشد

بابا(درسي براي خودم)

صدای ناز می آید

صدای کودک پرواز می آید

صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا، چه برپایی شده برپا

معلم نشعتی دارد

معلم علم را در قلب می کارد

معلم گفته ها دارد

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا :

بچه ها برجا

معلم گفت فرزندم بفرما جان من بنشین

چه درسی ؟ فارسی داریم

کتاب فارسی بردار ،آب و آب را دیگر نمی خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت فرزندم

ببین بابا ، بخوان بابا ، بدان بابا

عزیزم این یکی بابا ، پسر جان آن یکی بابا

همه صفحه پر از باباست

ندارد فرق این بابا و آن بابا بگو آب و بگو بابا

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می شود با... با

اگر نصفش کنی با می شود با... با

تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه

یکی از بچه های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست

و همچون نی فقط نا داشت ،به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد

ندارد گوئیا هم درد

فقط نا داشت

به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد


تو گوئی درس هایی بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می آید

صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین

صدای تیشه می آید صدای شیرها از بیشه می آید

معلم گفت فرزندم سوالت چیست ؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند ؟

معلم گفت آری جانم آن بابا همان بابا است

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دو تا بابا یکی بابا تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است ؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد ؟

چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد ؟

چرا بابا مرا یکدم به آغوشش نمی گیرد ؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است ؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد ؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟

چرا بابای من هر روز می پوسد ؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است

ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است ؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابای من با زندگی قهر است ؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست

چو گوهر روی دفتر ریخت

معلم روی دفتر عشق را می ریخت

و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر

یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم

یکی را پاک کردند و معلم گفت

جای آن یکی بابا

خدا را در ورق بنویس

و خواند آن روز
خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا .


 شاعر: غانم پور عباسی (اهواز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:42  توسط  سفري  | 

پاسخ به محبت هاي دانش آموز خوبم سعادتي و نعمتيان و بقيه ....

اينو هديه مي كنم به همه شاگردانم كه به من لطف دارن و با وجودي كه در مسير زندگي از هم جدا شديم ولي عطر خاطرات رو در دل دريايي شون  حفظ كردند

من هم هيچوقت فراموشتون  نمي كنم و برايم هميشه عزيزيد

هر جا كه هستيد ودر هر موقعيتي برايتان ارزوي توفيق وسعادت دارم

دل من دیر  زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 0:15  توسط  سفري  | 

خاطره ای از زندگی نیلز بور فیزیک دان معروف دانمارکی

سوال زير يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.

توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟

يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد:
به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم.
سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد.
ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود.

پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد.
ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است
و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد.
يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد
و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:50  توسط  سفري  | 

دل نوشته هاي من

ديروز پنجشنبه حالم خيلي گرفته بود

گاهي وقتا واقعا احساس مي كنم دانش اموزان فرق بين تدريس وعشق را درك نمي كنند

تدريس يك وظيفه كاريست كه در قبال اون حقوق دريافت مي كني

اما چگونه تدريس كردن ديگر وظيفه نيست نگاه تو به كارت است  ايا كار ابزاري است براي زندگي ؟

يا كار مفهومي است براي زندگي ؟

انجا كه عشق نباشد هيچ بارشي نيز ثمره نخواهد داد

ومتاسفانه در اين وادي  دانش اموزان از تو تدريس مي خواهند نه كمك به ساختن اينده شان

زنگ اخر كلاس سوم 3 بودم اخرين ساعت تدريس قبل از ترم اول وبيشتر از هر چيز نگران كه شايد

همه اون مطالبي كه بايد به دانش آموزانم براي اماده سازي انها مي گفتم بكار نبستم

اما در ضمن درس فهميدم براي بعضي از انها تنها چيزي كه مهم نيست درس است

متاثر شدم از اين كه من معلم چرا هنوز نتوانستم انقدر افق دانش آموزانم را تغيير بدهم كه به درس به  عنوان يك مسئوليت در قبال خودشان خانواده اشان ميهن شان نگاه كنند

چرا نتوانستم به انها بفهمانم كه درس وسيله اي براي رسيدن به هدف

پله اي براي بالا رفتن ورخوت وسستي هيچ سرمايه اي نياز ندارد كه خودبخود تو را به سقوط مي كشاند

واين حس بد كه دانش آموزان من قدر شناس اون همه زحمتي كه برايشان مي كشم نيستند

ساعت بعد ازادشان گذاشتم تا دركلاسي ننشينند كه دوست ندارند  وخواستم كه به ميل خود به  حياط بروند. ........... تا حالا شده براي گلدان گلي خيلي زحمت بكشي ولي هر چه منتظر بنشيني رويش ان را نبيني بچه هاي سوم امسال من اينگونه اند  مثل اب در هاون كوبيدن هست  تلاش براي تحقق روياهايشان نتيجه اي ندارد زيرا نمي خواهند جز جلوي پاي خود دورتر را هم ببينند وبه همين سرمستي دلخوشن

در اينجا دلم واقعا براي بچه هاي سال گذشته ارشاد تنگ شده كه چه با محبت بودند

وممنون دار هر لطفي كه در حقشان مي كردم هر كجا هستن برايشان ارزوي سلامتي وموفقيت از خداوند متعال دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 1:37  توسط  سفري  | 

روزی که امیر کبیر گریه کرد

 نواندیش : در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله کوبی میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیرکبیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند.

در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیرکبیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیرکبیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های های میگرید. سپس، به امیرکبیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسوول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند امیرکبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع می کنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 0:8  توسط  سفري  | 

نمرات آموزن فصل گرما كلاس دوم 1

 

رديف

نام ونام خانوادگي

نمره

رديف

نام ونام خانوادگي

نمره

رديف

نام ونام خانوادگي

نمره

1

عباسي

7.25

13

موسوي نسب

غائب

25

زينلي

6.5

2

اكبريان

5-5

14

رضايي

7

26

 

 

3

حيدري

7.5

15

محمودي

9.5

27

 

 

4

وطن دوست

6

16

زنگنه

10

28

 

 

5

روحاني مهر

7.75

17

فيلسوف

10

29

 

 

6

زماني

7.25

18

نظام

7.5

30

 

 

7

رجبي

9

19

پيراسته

7

 

 

 

8

حجي پور

5

20

مينايي

9

 

 

 

9

رستميان

6.5

21

چوپاني

8.5

 

 

 

10

غلامي

8.5

22

وزيري

7.75

 

 

 

11

نادعلي زاده

8.5

23

مجتهدي

5.5

 

 

 

12

مدني

7.5

24

مسلمان

8.5

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:17  توسط  سفري  | 

نمرات آموزن فصل گرما كلاس دوم 1


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:16  توسط  سفري  | 

نتايح المپياد علوم پايه سوم 2و3

نتايج المپياد مرحله اول علوم پايه سوم

مكان برگزاري :راهنمايي شاهد10

تعداد شركت كننده 30 نفر

امتياز كل :29

رديف

نام ونام خانوادگي

نمره

رديف

نام ونام خانوادگي

نمره

رديف

نام ونام خانوادگي

نمره

1

شرفي

25

13

صنعتي

20

25

آزاد

16

2

علي دادي

25

14

رنجبر

20

26

برادران

15

3

نيازي

25

15

افچنگي

19

27

شيرآقايي

15

4

عادل

24

16

ساماني

19

28

مزدوركاري

15

5

قرباني

24

17

بلوكي

19

29

نبوي

15

6

مجرد

23

18

اختراعي

18

30

ابوترابي

14

7

تيموري

23

19

بهادريان

18

 

 

 

8

خالق ابادي

23

20

جعفري

18

 

 

 

9

شباهنگ

21

21

محمدپور

18

 

 

 

10

فلاح

21

22

عليخاني

18

 

 

 

11

صديقي

21

23

حيدري

17

 

 

 

12

منزه

20

24

محمدي

17

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:15  توسط  سفري  | 

ازمون سنجش علمی

۲۸ آذرماه آزمون سنجش علمی علوم

استان خراسان  است یادتان نرود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:50  توسط  سفري  | 

برترين ها وستارگان ماه آذرماه 88

كلاس سوم ۲ :

۱- ساماني       ۲-مجرد        ۳-  اختراعي       ۴- قرباني       ۵- افچنگي  ۶- عليزاده   ۷- نبوي

۸- حيدري       ۹- بهادريان          ۱۰- جعفري        ۱۱- شباهنگ         ۱۲- شير آقايي

 

كلاس سوم۳ :

۱- نيازي        ۲- فلاح      ۳- شرفي         ۴- علي دادي         ۵- رفيعي         ۶- خالق آبادي

۷- محمدي          ۸- عليخاني               ۹- اسحاقي        ۱۰- ابوترابي           ۱۰- بلوكي

۱۱- نواب          

برترين كلاس : سوم ۲

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:32  توسط  سفري  | 

مطالب قدیمی‌تر